دانلود فایل صوتی 14041002=071 14041002=071
دانلود فایل خام Osul 71-14041002 Osul 71-14041002
دانلود فایل تقریر Osul-w 71-14041002 Osul-w 71-14041002
فهرست مطالب
    فهرست مطالب
      پخش صوت
      14041002=071

      بسم الله الرحمن الرحیم

      درس خارج اصول استاد حاج شیخ محمدتقی شهیدی

      دوره سوم – سال هفتم : 1404-1405

      تقریرات

      جلسۀ 71-904

      Osul-w 71-14041002

      —————————————–

      ادامه بررسی معنای ضرار در حدیث لا ضرر

      بحث در معنای واژه «ضرار» است. بعضی فرمودند: «با توجه به این که «ضرار» مصدر باب مفاعله است و اصل در باب مفاعله دلالت بر «فعل الاثنین» دارد، لذا باید «ضرار» را به گونه‌ای معنا کرد که با این ویژگی باب مفاعله مطابق باشد لذا در کتاب لسان العرب «ضرار» را چنین معنا کرد: « و لا ضِرار. أَي لا يُضَارّ كل واحد منهما صاحبه، فالضِّرَارُ منهما معاً و الضَّرَر فعل واحد»[1] مرحوم ایروانی نیز همین معنا را اختیار کرده و فرموده‌اند: «این معنا مطابق با اصل در باب مفاعله است»[2]

      ادامه بررسی اقوال در معنای هیئت «مفاعله»

      به همین مناسبت، ابتدا اقوال مختلف در معنای باب مفاعله را مطرح کردیم.

      قول اول: دلالت هیئت مفاعله بر «فعل الاثنین»

      منسوب به مشهور این است که اصل در باب مفاعله فعل الاثنین است.

      قول دوم: دلالت باب مفاعله بر «تعمد»

      محقق اصفهانی رحمه الله فرموده‌اند: «اگر فعل ثلاثی مجرد، لازم باشد و با حرف جر متعدی شود و همچنین اگر به یک مفعول متعدی باشد و برای مفعول دوم به حرف جر نیاز داشته باشد، با بردن به باب مفاعله از حرف جر بی‌نیاز می‌شود. مثل «کتبت الحدیث الی زید» که «کاتبت زیدا الحدیث» می‌شود. ولی اگر ثلاثی مجرد آن بدون حرف جر متعدی باشد، با انتقال آن به باب مفاعله بر روی معنای تصدّی فعل ترکیز می‌شود در نتیجه مثلا تفاوت «خدَعَ» با «خادَعَ» در این است که شخصی که «مخادعه» می‌کند، در کار خود تعمد دارد. فرق «ضَرَبَ» با «ضارَبَ» نیز آن است که وقتی مضاربه به شخصی مانند زید نسبت داده می‌شود و گفته می‌شود: «زید ضارب عمرا»، مراد آن است که زید در صدور ضرب تعمد دارد.

      تعبیر ایشان این است که «در آیه «یخادعون الله» خدیعه را به آن‌ها نسبت می‌دهد، ولی مفاد آن این است که آن‌ها برای این کار متصدی می‌شوند.»[3]

      ایشان در حاشیه مکاسب نیز فرموده‌اند: «معنایی که در نسبتِ «خدعه» وجود دارد و صدور فعل از روی تعمد از آن به نحو التزامی فهمیده می‌شود، در باب مفاعله مدلول مطابقی هیئت مفاعله قرار می‌گیرد. «إنّ التعدية و الإنهاء إلى المفعول ملحوظ في مفاد الهيئة فما هو لازم النسبة تارة -که همان تعمد است[4]– و مفاد حرف من الحروف أخرى مدلول مطابقي لمفاد هيئة المفاعلة، و لذا ربّما يفهم التعمّد و التقصّد إلى إيجاد المادة، فيفرق بين ضارّ و مضارّ و خدعه و خادعه و نحوهما.»[5]

      این عبارات نشان می‌دهد که ایشان قبول دارند که در باب مفاعله فعل صادر می‌شود و فرق آن با ثلاثی مجرد این است که فعلی که در باب مفاعله صادر می‌شود از روی تعمد و تقصد است.

      اشکالات وارد بر قول دوم

      اشکالاتی به این کلام وارد است.

      اشکال اول: عدم دلالت آیه «یخادعون الله» بر معنای تعمد

      ما موردی که ظاهر باب مفاعله، معنایی باشد که ایشان بیان کردند، پیدا نکردیم. ایشان فقط به آیه ﴿یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ[6] استشهاد کرده‌اند، در حالی که خود مفهوم «خدیعه» ظهور در تعمد دارد، نه خصوص هیئت «مخادعه». فریب دادن بدون تعمد عرفاً صادق نیست و به کسی که سهواً با کار خود دیگری را دچار فریب کند، گفته نمی‌شود که او را فریب داده است. لذا بین «خَدَعَه» و «خادَعَه» از این جهت فرقی وجود ندارد و چنین نیست که معنای تعمد از صیغه مفاعله فهمیده شود. بنابراین، این ادعا که مفاد آیه «یخادعون الله» تعمد آن‌ها در فریب دادن خداوند متعال است، درست نیست بلکه بعید نیست که آیه، ولو به قرینه ذیل آن یعنی «و ما یخدعون الا انفسهم» -بنا بر قرائت حفص- یا «و ما یخادعون الا انفسهم» -بنا بر قرائت ورش- به این معنا باشد که «آن‌ها تلاش می‌کنند خدا را فریب دهند، اما در عمل فقط خودشان را فریب می‌دهند.»

      البته مفهوم ماده «خادع» بلکه «خدع»، انصراف به فرض تعمد دارد.

      اشکال دوم: تغییر معنا با انتقال به هیئت مفاعله

      این که فرموده‌اند: «صیغه مفاعله در ثلاثی مجرد لازم که با حرف جر متعدی می‌شود، تنها ما را از آن حرف جر بی‌نیاز می‌کند (و در معنی تغییری ایجاد نمی‌کند)» نیز صحیح نیست، زیرا معنا تغییر می‌کند. «دفعت المال الی زید» به این معناست که مال را به زید دادم اما «دافعت زیدا المال» یعنی «بر سر این مال با او تدافع و کشمکش داشتیم و در دسترسی به این مال با او تنازع و تدافع کردیم.»

      در مثالی که خود ایشان بیان کردند یعنی «کتبت الی زید کتابا»، وقتی به باب مفاعله می‌رود، گفته می‌شود: «کاتبت زیدا الکتاب». مفعول اول در «کتبت الی زید کتابا»، «الکتاب» است ولی مفعول اول در خطاب دوم، زید است. اگر معنای «کاتبت» فقط بی‌نیاز کردن از حرف جر باشد، باید جمله به صورت «کاتبت الکتاب زیدا» باشد، در حالی که گفته می‌شود: «کاتبت زیدا الکتاب». همچنین در مثال «ارسلت الی زید رسالة»، اگر قرار بود معنا ثابت بماند، باید به صورت «راسلت رسالة زیدا» باشد در حالی که گفته می‌شود: «راسلت زیدا رسالة» و جای «زید» در این مثال‌ها تغییر می‌کند که این نشان‌دهنده تفاوت معنایی آن دو است.

      تفاوت «طرحتُ الثوب الی زید» و «طارحتُ زیدا الثوب» این است که اولی به معنای پرتاب کردن لباس به سوی زید است، اما دومی به معنای مطارحه است یعنی «او به سمت من پرتاب می‌کرد و من به سمت او». همچنین در مثال «جلستُ الی زید»، وقتی به «جالستُ زیدا» تبدیل می‌شود، معنا کاملاً عوض می‌شود، نه اینکه صرفاً از حرف «الی» بی‌نیاز می‌کند. «جلست الی زید» یک معنای حلولی دارد یعنی «من جلوس کردم» اما این جلوس، جلوسی خاص در کنار زید بود. ولی «جالست زیدا»، یک معنای صدوری دارد یعنی «از من فعل مجالست با زید صادر شد». لذا می‌توان گفت: «جلست الی قبر زید»، اما نمی‌توان گفت: «جالست قبر زید».

      بررسی نقض شهید صدر رحمه الله بر قول دوم

      شهید صدر رحمه الله در نقض به محقق اصفهانی رحمه الله فرموده‌اند: «عباراتی مثل «صادفته اتفاقا» و «واجهته اتفاقا» به کار می‌رود. و اگر معنای تعمد در باب مفاعله اخذ شده بود، این استعمالات صحیح نبود لذا معلوم می‌شود که مفهوم تعمد و تقصد در صیغه مفاعله اخذ نشده است.»[7]

      این نقض وارد نیست زیرا محقق اصفهانی تنها در جایی قائل به افاده معنای تعمد شد که ثلاثی مجرد آن به یک مفعول بدون حرف جر متعدی باشد و سپس به صیغه مفاعله برود. در حالی که در مثال‌هایی مانند «صادفته» و «واجهته»، ثلاثی مجرد آن‌ها به این معنا نیست تا با رفتن به باب مفاعله، معنای تعمد و تقصد از آن فهمیده شود.

      قول سوم: دلالت صیغه‌ی مفاعله بر «محاوله»

      مرحوم آقای خویی فرموده‌اند: «معنای صیغه مفاعله –لابد مراد ایشان نیز همان فرضی است که محقق اصفهانی مطرح می‌کند، یعنی جایی که ثلاثی مجردش بدون حرف جر متعدی است– «محاولة ایجاد الفعل است، چه آن فعل در خارج موجود بشود و چه نشود. ایشان به دو آیه استشهاد می‌کنند: آیه‌ی اول: «یخادعون الله والذین آمنوا و ما یخدعون الا انفسهم»؛ یعنی «یحاولون ان یخدعوا الله و لکن لایخدعون الا انفسهم»[8] آیه‌ی دوم: ﴿يُقاتِلُونَ‏ في‏ سَبيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُون﴾[9] یعنی تلاش می‌کنند کفار را به قتل برسانند، اما گاهی تلاششان نتیجه می‌دهد و می‌کشند (یَقتلون) و گاهی نتیجه نمی‌دهد و کشته می‌شوند (یُقتلون).

      اشکال به قول سوم

      این قول نیز تمام نیست و مثال‌هایی که ایشان زد بر این معنا دلالتی ندارند:

      آیه «یخادعون الله» ظهوری در این که معنای مخادعه تلاش برای فریب دادن باشد، ندارد. بلکه چون با قرینه استعمال شده و در ذیل آن -بنا بر قرائت حفص- آمده است: «و ما یخدعون الا انفسهم»، در این معنای مورد نظر ایشان -یعنی «یحاولون ان یخدع الله» یا «یریدون ان یخدع الله»- استعمال شده است و استعمال، اعم از حقیقت است. اگر هم قرائت ورش صحیح باشد، قرینه بر خلاف کلام ایشان است زیرا در ذیل آیه نیز آمده: «و ما یخادعون الا انفسهم» معنای آن این است که «آن‌ها به حسب ظاهر می‌خواهند خدا و مؤمنین را فریب دهند، اما در عمل خودشان را فریب می‌دهند» این معنا شبیه آیه ﴿وَ ما يَمْكُرُونَ‏ إِلاَّ بِأَنْفُسِهِم﴾[10] و آیه ﴿وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ‏﴾[11] است.

      در مورد آیه ﴿يُقاتِلُونَ‏ في‏ سَبيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُون﴾‏ نیز معنا کردن «قتال» به «سعی در قتل» صحیح نیست. اگر شما شخصی را که سابّ النبی است برای کشتن دنبال کنید و او فرار کند و با شما درگیر نشود و شما نیز موفق به کشتن او نشوید، عرفاً گفته نمی‌شود: «قاتلتُه» چون (حاولت قتله). یا اگر شما برای کشتن انسانی که در خواب است تلاش کنید، گفته نمی‌شود: «قاتلت هذا النائم».

      فرض کنید دو نفر، هر یک از خانه خود خارج می‌شوند تا دیگری را بکشند، اما راه را اشتباه می‌روند و به یکدیگر نمی‌رسند. در این حالت گفته نمی‌شود: «قاتل زید عمرا» این نشان می‌دهد که یا هیئت «قتال» برای معنای «حرب» وضع شده است، یا ماده «قتل» در ترکیب «قتال» به معنای کشتن نیست، بلکه به معنای حرب است. دلالت هیئت «قتال» بر معنای حرب اشکای ندارد مانند اینکه قبلاً در بحث مشتق گفته شد که هیئت «تاجر» برای کسی وضع شده که مهنه‌ی تجارت دارد و به کسی که یک بار تجارت کند، تاجر گفته نمی‌شود[12].

      آقای سیستانی حفظه الله فرموده‌اند: «در این موارد مبدأ خفی است یعنی معنای ماده تغییر کرده است. ایشان در مورد «قتال» می‌‎فرمایند «معنای ماده از «قتل» به «سعی در قتل» عوض شده است.» ولی همانطور که گفته شد این بیان صحیح نیست. زیرا ممکن است کسی بجنگد، اما قصد کشتن نداشته باشد و غرضش فقط وادار کردن طرف مقابل به تسلیم و تحویل سلاح باشد. پس ماده «قتال» به معنای «السعی الی القتل» نیست، بلکه همان «حرب» است البته حرب خاص، یعنی جنگی که در آن، طرف مقابل در معرض کشته شدن باشد، ولو بالفعل کشته نشود. به همین دلیل، در مورد خداوند متعال که در معرض قتل نیست، تعبیر «یقاتلون الله» به کار نمی‌رود، اما «یحاربون الله» استعمال می‌شود. بنابراین، «قتال» همان «حرب» با کسی است که در معرض قتل قرار دارد حتی اگر غرض فاعل، قتل بالفعل او نباشد و صرفاً خلع سلاح یا واداشتن او به تسلیم باشد.

      این روش که همانند محقق خویی، با استناد به واژه «یقاتلون فی سبیل الله» از یک آیه و «یخادعون الله» از آیه‌ای دیگر، نتیجه‌گیری شود که معنای باب مفاعله، «محاولة الفعل» است، چه آن فعل صادر بشود یا نشود، روش صحیحی به شمار نمی‌رود. و لذا از «ضاربه» تلاش برای زدن و از «کاتَبَ» تلاش برای نوشتن نامه، فهمیده نمی‌شود. همچنین در هیچ کدام از کلماتی نظیر «جالَسَ» «سافَرَ»، «باعَدَ»، «قارَبَ»، «ضاعَفَ»، «ناعَمَ»، «ذاکَرَ»، «شاهَدَ»، «هاجَرَ»، «طالَبَ»، «لامَسَ»، «تارَکَ»، «بارَزَ»، «سایَرَ»، «کاشَفَ»، «کابَرَ»، «کایَدَ»، «آخَذَ» و «ناوَلَ» معنای مورد نظر ایشان یعنی «تلاش برای صدور فعل» فهمیده نمی‌شود. البته ممکن است بر بعضی از کلمات بتوان مبنای ایشان را تطبیق داد، مانند «ضارَّه» در «ضرار» که محتمل است به معنای «حاول ان یضرّ» باشد. اما این در حد احتمال است و اثبات نمی‌کند که معنای اصلی باب مفاعله، «محاولة الفعل» است.

      ممکن است مرحوم آقای خویی در مورد کلماتی مانند «صارَعَه» بگوید که به معنای «حاول ان یصرعه» یعنی «یلقیه علی الارض» تلاش کرد او را بر زمین بزند، است. اما با دقت مشخص می‌شود که این معنا صحیح نیست. زیرا اگر شخصی به انسان غافلی تنه‌ای زده و او را به زمین بیندازد، «صارعه» صدق نمی‌کند. صدق این کلمه مستلزم درگیری و کشتی گرفتن است.

      قول چهارم: انحصار معنای مفاعله در «امتداد نسبت»

      مرحوم ملا هادی تهرانی[13] فرموده‌اند: «باب مفاعله تنها یک معنا دارد و آن «امتداد نسبت» یعنی صدور مکرر فعل است. «ضارَبَ» به این دلیل به کار می‌رود که «ضرب» به صورت مکرر واقع می‌شود؛ یک بار از زید نسبت به عمرو و بار دیگر از عمرو نسبت به زید. «هاجَرَ» به معنای امتداد هجرت است و به همین جهت می‌توان به جای آن «اطال الهجرة» گفت. «طالَبَ» یعنی امتداد طلب، اگر یک بار درخواست آب شود، «طالبه» صدق نمی‌کند، اما اگر دو بار تکرار شود، «طالبه» گفته می‌شود. «سافَرَ» صرف خروج نیست، بلکه امتداد خروج است و «باعَدَ»، امتداد بُعد است. «ضارَّ» نیز به معنای امتداد اضرار خواهد بود و «مُضارّ» کسی است که به صورت مکرر زیان وارد می‌کند.»

      این مطلب را آقای سیستانی حفظه الله از ایشان در کتاب «قاعدة لا ضرر و لا ضرار» نقل کردند.[14]

      اشکال به قول چهارم

      آقای سیستانی حفظه الله در اشکال به این قول فرموده‌اند: «این بیان وجهی ندارد و صرف ادعا است.[15] مثال «بادَرَ الی ضربه» به این معنا نیست که چند مرتبه مبادرت کرده است بلکه اگر شخصی به محض این که دیگری سخنی گفت، به او سیلی بزند «بادر الی ضربه» اطلاق می‌شود. «عافاه الله» به این معنا نیست که خداوند متعال به طور مکرر او را شفا داد. «باشر الحرب» یا «باشر هذا الفعل» (خودش این کار را انجام داد) نیز به این معنا نیست که مکرر این کار را انجام داده است. «نادی» به این معنا نیست که چند بار صدا زده است. «مارَسَه» به معنای تکرار ممارست و «عانَدَ» به معنای تکرار عناد و «عاجَلَ» در «عاجله بالعقوبة» به معنای تکرار عجله نیست.

      قول پنجم: دلالت مفاعله بر «استتباع النسبة لنسبة اخری»

      آقای سیستانی حفظه الله فرموده‌اند: «هیئت مفاعله گاهی ناشی از تحولی در معنای ماده است؛ مانند «قاتَلَ» که معنای ماده آن یعنی قتل به «السعی الی القتل» تغییر یافته است. ایشان این موارد را «المبدأ الخفی» (معنای خفی در ماده) می‌نامند. «کارَمَه» به معنای فخرفروشی در کرم است؛ در اینجا ماده «کرم» به معنای کریم بودن نیست بلکه به معنای تفاخر در کرم است. در «شاعَرَ»، مبدأ خفی، شعر گفتن نیست، بلکه «الغلبة فی الشعر» است. این دسته ناشی از تحول و انقلاب در ماده است.

      اما بعضی از دلالت‌های هیئت مفاعله، مستند به تغییر در معنای ماده نیست، بلکه خود هیئت بر آن دلالت می‌کند و مدلول هیئت مفاعله است. جامع تمام این دلالت‌هایی که مستند به هیئت است، فهم نسبتی است که مستتبع نسبت دیگری باشد یعنی «نسبة مستتبعة لنسبة اخری» و این استتباع، اعم از فعلیت و قوه است. یعنی ممکن است نسبت دوم بالفعل محقق نباشد، اما نسبت اول شأنیت دارد که مستتبع نسبت دیگر باشد. مثلا در «ضارَبَ»، یک نسبت ضرب از زید به عمرو و یک نسبت ضرب از عمرو به زید است که مصداق «نسبت مستتبعه لنسبه اخری» است. گاهی هر دو نسبت از یک فاعل و به نحو تکرر صادر می‌شود، مانند «طالَعَ الکتاب». در المنجد در معنای آن آمده است: «ادامة الاستطلاع». «طَلَعَ علی الکتاب» به معنای یک بار نگاه کردن به کتاب است، اما اگر این نگاه مکرر باشد، «طالَعَ الکتاب» گفته می‌شود. هرچند به حسب ظاهر، این عمل یک مطالعه پنج دقیقه‌ای است، اما با دقت عقلی، هر لحظه آن یک «تَطَلُّع» (و نگاه کردن) است و در هر آن، یک نسبت «تطلع» از او صادر می‌گردد که مصداق «نسبت مستتبعه لنسبة اخری» است.

      گاهی نیز فعل واحد است اما استمرار دارد، مانند خروج در «سافَرَ». در اینجا نمی‌توان گفت دو فعل وجود دارد، بلکه یک خروج مستمر است که این نیز به معنای امتداد نسبت است.

      در برخی موارد نیز لازمه این تکرر نسبت و استتباع، تعمد و قصد است، مانند «تابَعَه» و «واصَلَه». «ضرار» نیز به معنای همین تکرر نسبت اضرار است. سمرة بارها به مرد انصاری ضرر رساند، و از این جهت «مُضارّ» نامیده شد و الا اگر تنها یک بار اضرار می‌کرد، به او «مضارّ» گفته نمی‌شد.[16]

      اشکال به قول پنجم

      این کلام تمام نیست و دارای اشکال است:

      اولاً: تفاوت ماهوی میان این قول و قول ملا هادی تهرانی روشن نیست. تعبیر ملا هادی تهرانی «امتداد النسبه» بود و تعبیر ایشان «نسبت مستتبعة لنسبة اخری»[17] است. هرچند تعابیر متفاوت است، اما ماهیت مطلب تفاوتی نکرده است. و مشخص نیست که ایشان به نقض‌هایی که بر قول ملا هادی تهرانی وارد شد، چگونه جواب می‌دهند. نقض‌هایی مانند: «عافاه الله»، «باشر الحرب»، ﴿نَادَيْنَاهُ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَن﴾ِ[18]، «مارس الفعل»، «عاندَ زیدا»، «بادر الی الصلاة» و «عاجله بالعقوبة». در هیچ ‌یک از این موارد، «نسبة مستتبعة لنسبة اخری» وجود ندارد.

      ثانیا: این که «مُضارّ» امتداد یا تکرر اضرار معنا شده نیز صحیح نیست زیرا اگر شخصی با یک جرقه، خودروی دیگری را به آتش بکشد و قصد و تعمد نیز داشته باشد به او «مضارّ» گفته می‌شود با این که تکرر نسبت نیست. گاهی شدت ضرر و تعمد در زیان زدن، موجب صدق عنوان «مضارّ» می‌شود.

      در روایت «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ يَزِيدَ بْنِ إِسْحَاقَ شَعِرٍ عَنْ هَارُونَ بْنِ حَمْزَةَ الْغَنَوِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فِي رَجُلٍ شَهِدَ بَعِيراً مَرِيضاً وَ هُوَ يُبَاعُ فَاشْتَرَاهُ رَجُلٌ بِعَشَرَةِ دَرَاهِمَ وَ أَشْرَكَ فِيهِ رَجُلًا بِدِرْهَمَيْنِ بِالرَّأْسِ وَ الْجِلْدِ فَقُضِيَ أَنَّ الْبَعِيرَ بَرَأَ فَبَلَغَ ثَمَنُهُ‏ دَنَانِيرَ قَالَ فَقَالَ لِصَاحِبِ الدِّرْهَمَيْنِ خُمُسُ مَا بَلَغَ فَإِنْ قَالَ أُرِيدُ الرَّأْسَ‏ وَ الْجِلْدَ فَلَيْسَ لَهُ ذَلِكَ هَذَا الضِّرَارُ وَ قَدْ أُعْطِيَ حَقَّهُ إِذَا أُعْطِيَ الْخُمُسَ[19] آمده است که « شخصی شتر مریضی داشت و سر و پوست آن را به دو درهم فروخت. پس از معامله، شتر خوب شد و قیمتش افزایش پیدا کرد مشتری گفت: «اریـد الرأس و الجلد» (من سر و پوست را می‌خواهم). بایع گفت: حیوان خوب شده و حیف است که نحر شود. نزاع را پیش امام علیه السلام بردند. امام علیه السلام فرمودند: «این عمل «ضرار» است و شتر را بفروشید و یک پنجم قیمت آن را به مشتری بدهید، زیرا او در یک پنجم قیمت شریک شده بود. سپس فرمودند که مشتری حق ندارد اصرار کند که من سر و پوست را می‌خواهم» «هذا ضرار» در حالی که در این واقعه، تکرر نسبتی وجود نداشت.

      روایت دوم: «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْبَزَنْطِيِّ عَنْ عَبْدِ الْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو عَنِ الْحَسَنِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا يَنْبَغِي لِلرَّجُلِ أَنْ يُطَلِّقَ امْرَأَتَهُ ثُمَ‏ يُرَاجِعَهَا وَ لَيْسَ لَهُ فِيهَا حَاجَةٌ ثُمَّ يُطَلِّقَهَا فَهَذَا الضِّرَارُ الَّذِي نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهُ إِلَّا أَنْ يُطَلِّقَ ثُم‏ يُرَاجِعَ وَ هُوَ يَنْوِي الْإِمْسَاكَ[20] البته ممکن است گفته شود در این مثال چون عمل تکرار می‌شود، مصداق «فذاک ضرار الذی نهی الله عز و جل عنه» است. ولی شواهد زیادی وجود دارد که «ضرار» به معنای امتداد یا تکرر اضرار نیست. در آیاتی که از «مضارّ» بودن نهی شده است، ممکن است شخص با یک فعل، زیان شدیدی به طرف مقابل وارد کند و «مضارّ» محسوب شود، هرچند فعل اضرار از او چند مرتبه صادر نشده باشد.

      بنابراین برای این قول نیز شاهدی وجود ندارد.

      1  ابن منظور محمد بن مکرم. لسان العرب. ج 4، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع، ص 482.
      2  ایروانی‌ علی‌. الأصول في علم الأصول (الإیرواني). ج 2، دفتر تبليغات اسلامی حوزه علميه قم. مرکز انتشارات، 1380، ص 348.
      3  اصفهانی محمد حسین. نهایة الدرایة في شرح الکفایة. ج 4، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لإحیاء التراث، 1429، ص 437.
      4 مقرر: ایشان معنای لازم را در هر دو قسم (فعل متعدی به حرف جر و غیر آن) «انهاء الی المفعول» دانستند که گاهی معنای تعمد از آن فهمیده می‌شود. عبارت کامل ایشان: الظاهر أنّ هيئة المفاعلة لمجرد تعدية المادة و انهائها إلى الغير، مثلا الكتابة لا تقتضي إلّا تعدية المادة إلى المكتوب، فيقال «كتب الحديث» من دون تعديتها إلى المكتوب إليه، بخلاف قولهم «كاتبه» فإنّه يدل على تعديتها إلى الغير، بحيث لو أريد إفادة هذا المعنى بالمجرد لقيل «كتب اليه». و ربّما تدل الهيئة المجردة على نسبة متعدية كقولهم «ضرب زيد عمرا» إلّا أنّ إنهائها إلى المفعول غير ملحوظ في الهيئة، و إن كان لازم النسبة، بخلاف «ضارب زيد عمرا» فإنّ التعدية و الإنهاء إلى المفعول ملحوظ في مفاد الهيئة، فما هو لازم النسبة تارة و مفاد حرف من الحروف أخرى مدلول مطابقي لمفاد هيئة المفاعلة، و لذا ربّما يفهم التعمّد و التقصّد إلى إيجاد المادة، فيفرق بين ضارّ و مضارّ و خدعه و خادعه و نحوهما.
      5  حاشية كتاب المكاسب (للأصفهاني، ط – الحديثة)، ص 10.
      6 البقرة:9.
      7  صدر محمد باقر. بحوث في علم الأصول (الهاشمي الشاهرودي). ج 5، مؤسسة دائرة معارف الفقه الاسلامي، 1417، ص 454.
      8  خوئی ابوالقاسم. مصباح الأصول. ج 2، مکتبة الداوري، 1422، ص 523.
      9 التوبة:111.
      10 الانعام:123.
      11 آل عمران:54.
      12 مقرر: گرچه «اتجر» در مورد او گفته می‌شود.
      13 استاد حفظه الله: ایشان از اشتراک لفظی دوری کرده و تمام الفاظ را به یک معنای جامع و اشتراک معنوی برمی‌گرداند.
      14  سیستانی علی. قاعدة لا ضرر و لا ضرار (سیستانی). مکتب آية الله العظمی السيد السيستاني، 1414، ص 129.
      15  همان، ص 130.
      16  همان.
      17 همان، ص132: الضرار مصدر يدل على نسبة صدورية مستتبعة لنسبة أخرى، و لذلك ذكر المحقق الرضي (قده)، إن الصيغة تفيد معنى المبالغة، و أوضحنا في المسلك المختار إن إفادة معنى المبالغة إنما هي باعتبار الدلالة على تكرر النسبة أو استمرارها.
      18 مریم:52.
      19 وسائل الشیعة، ج18، ص275، م1.
      20 وسائل الشیعة، ج22، ص171، ح1.