ادامه بحث اقتضاء نهی برای ترک جمیع افراد
جلسه 63- 332
سهشنبه – 1400/10/07
أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم بسم اللّه الرحمن الرحیم الحمد للّه ربّ العالمین و صلّی اللّه علی سیّدنا محمّد و آله الطاهرین سیّما بقیّة اللّه في الأرضین و اللعن علی أعدائهم أجمعین.
بحث در این بود که مرحوم آقای خوئی فرمود: بین خطاب امر به طبیعت که اقتضاء میکند اتیان به یک فرد از طبیعت را و خطاب نهی از طبیعت که اقتضاء میکند ترک جمیع افراد را فرق ماهوی نیست که مشهور گفتهاند: الطبیعة توجد بوجود فرد ما و لاتنعدم الا بانعدام جمیع الافراد، نخیر این قاعده درست نیست. نکته فرق این است که ما وقتی امر میشویم به ایجاد یک طبیعت قرینه هست که امر نمیشویم به ایجاد تمام افراد آن چون تکلیف به غیر مقدور است. اگر بگویید امر شدیم به مقدار معینی از افراد طبیعت این هم قرینه ندارد، پس منحصر میشود که ما امر بشویم به ایجاد یک فرد از طبیعت. در نهی قضیه بر عکس است. اگر ما امر بشویم به صرف الوجود ترک طبیعت یعنی مفاد لاتتکلم این باشد که صرف ترک تکلم را از شما میخواهیم یک آن ما ترک بکنیم تکلم را کافی است. و این دیگر نهی از او معنا ندارد برای اینکه همه بالاخره یک آن ترک میکنند تکلم را. من یک آن ترک میکنم تکلم را شما یک آن دیگر ترک میکنید تکلم را. نهی از تکلم به این معنا که مولی بخواهد ما صرف الوجود ترک تکلم را محقق کنیم لغو است برای اینکه همه این را محقق میکنند هیچکس جمیع افراد تکلم را در جمیع آنات که محقق نمیکند. پس این قطعا مراد از نهی نیست. بخواهند بگویند مقدار معینی از تکلم را ترک کن این هم که تعیین نشده است. پس قرینه میشود که مراد این باشد که جمیع افراد تکلم را ترک کن.
ما عرض کردیم این فرمایش تمام نیست. چون اینکه امر به جمیع افراد طبیعت اگر بشویم این تکلیف به غیر مقدور است مطلبی نیست که ما بتوانیم به آن ملتزم بشویم، برخی از اوامر هست تعلق گرفته است به ایجاد جمیع افراد مثل اینکه ما امر استحبابی داریم که ذکر خدا بکنید، اذکروا الله، بگوییم یعنی صرف الوجود ذکر خدا؟ یا امر استحبابی تعلق گرفته است به جمیع افراد ذکر الله؟ اگر بناء بود امر به ایجاد جمیع افراد امر به غیر مقدور باشد پس این توجیهش چیست؟
ثانیا: چرا مفاد امر به ایجاد طبیعت لزوم استمرار در ایجاد طبیعت نباشد؟ جمیع افراد عرضیه را که در آن واحد بخواهیم چند فرد را ایجاد کنیم این را میگویید غیر مقدور است اما استمرار بر ایجاد طیبعت، اینکه غیر مقدور نیست این را چطور نفی میکنید؟ لله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا میگویید یک بار در عمر، حج برود مستطیع امتثال کرده است این امر را، چرا مراد این نباشد که هر سال هر کس مستطیع است حج برود و لو سال های قبل مستطیع بود و حج رفت، امسال هم برود چون حج البیت در موسم حج تکرار میشود شما هم که مستطیع هستی لله علی الناس من استطاع الیه سبیلا، اینکه دیگر تکلیف به غیر مقدور نیست که مستطیع هر سال که مستطیع است حج برود، چرا اینجا میگویید ظاهرش امر به صرف الوجود حج است از مستطیع، یک بار در عمرش برود حج کافی است. اما در مثال بر الوالدین میگویید ظاهر عرفیش استمرار بر بر الوالدین است نه اینکه فقط یک بار نیکی بکند به پدر و مادر صرف الوجود بر الوالدین محقق شده است و امتثال محقق شده است. اینها فرقشان چیست؟ با این بیان مرحوم آقای خوئی فرق اینها مشخص نمیشود.
ثالثا: شما میگویید امر به طبیعت اگر امر به جمیع افراد طبیعت باشد مقدور نیست ایجاد جمیع افراد طبیعت، بناء بر این مبنا که انصراف دارد خطاب تکلیف به افراد مقدوره، از اول قید میخورد، صل میشود ائت بالافراد المقدورة من الصلاة، دیگر مشکلی پیش نمیآید. و اگر فرمایش شما در بحث تعبدی و توصلی و بحث ضد که فرمودید قدرت شرط تنجز تکلیف است که اصلا هیچ مشکلی پیش نمیآید. صل یعنی ائت بجمیع افراد الصلاة، عقل میگوید به هر مقدار که قادری ایجاد کنی افراد نماز را منجز میشود بیشتر از آن منجز نمیشود.
البته این را عرض کنم: درست است که مرحوم آقای خوئی در این دو بحث چه در اجود چه در محاضرات، فرمودند قدرت شرط تنجز تکلیف است، اجود جلد 1 صفحه 101 و صفحه 264، محاضرات جلد 2 صفحه 144 و جلد 3 صفحه 62، اما ایشان دائما این را تذکر دادند که تکلیف عاجز لغو هست و لذا عملا میشود قدرت شرط خود تکلیف چون لغویت لازم میآید از تکلیف عاجز. و لذا این نقض به آقای خوئی که شما که قدرت را شرط تنجز تکلیف میدانید پس صل میشود ائت بافراد الصلاة مطلقا، عقل میگوید هر مقدار که قادری منجز است ایجاد کنی افراد صلات را مازاد بر آن منجز نیست، چون این صل اگر بشود صل بافراد الصلاة انحلالی است طبق فرض، شمول وجوب نسبت به آن فرد غیر مقدور میشود لغو از نظر آقای خوئی. حالا هدف آقای خوئی از طرح اینکه قدرت شرط تنجز تکلیف است در آن بحث تعبدی و توصلی و بحث ضد چیست، آن را در جای خودش مطرح کردیم که ایشان در صدد مقابله با مرحوم نائینی است در یک بحثی دیگر و الا قبول دارد که هر کجا تکلیف عاجز لغو باشد جعل تکلیف برای او قبیح است و لذا عملا معنایش این میشود که بخاطر لغویت اگر بناء باشد صل به این معنا باشد که ائت بافراد الصلاة میشود ائت بالافراد المقدورة من الصلاة حتی به نظر آقای خوئی.
پس این فرمایش آقای خوئی که چون ایجاد جمیع افراد طبیعت غیر مقدور است پس امر به طبیعت ظهور پیدا میکند در امر به ایجاد یک فرد، این مطلب درستی نیست. نکته ظهورش همان قاعدهای است که مشهور گفتند و ما پذیرفتیم که الطبیعة توجد بوجود فرد ما و لاتنعدم الا بانعدام جمیع الافراد و لذا اقتضاء امر به طبیعت بیش از ایجاد یک فرد از طبیعت نیست مگر قرینه باشد بر امر به ایجاد جمیع افراد مثل اینکه در امر استحبابی به ذکر خدا قرینه داریم بر انحلال یا امر به بر الوالدین به مناسبت حکم و موضوع قرینه دارد در لزوم استمرار و عدم کفایت صرف الوجود بر الوالدین.
از این بحث بگذریم.
مقام دوم: وجه ظهور نهی در نهی از مطلق الوجود
ما تاکنون هیچ فرقی بین نهی از صرف الوجود و نهی از مطلق الوجود را مطرح نکردیم، فقط گفتیم نهی از طبیعت اقتضاء میکند ترک جمیع افراد طبیعت را، از این به بعد در مقام دوم میخواهیم ببینیم چرا ادعاء کردهاند مشهور که ظاهر نهی از طبیعت نهی از مطلق الوجود طبیعت است نه نهی از صرف الوجود طبیعت. یعنی چه؟ یعنی ما از نذر مثال بزنیم، شما میگویید لله علیّ ان لاادخّن، و الله لاادخن، عاهدت الله علی ان لاادخن، این دو حالت دارد: یک: اینکه شما التزام بکنید به ترک صرف الوجود سیگار کشیدن، به نحوی که اگر یک بار سیگار بکشید دیگر تخلف کردید از التزام خودتان، و بعد از آن دیگر هر چه سیگار میخواهید بکشید خلاف تعهد نیست. حنث نذر، حنث یمین، حنث عهد با همان سیگار کشیدن اول محقق شد، فی الصیف ضیعت اللبن، بعد از آن دیگر با سیگار کشیدن دوم حنث نذر یا یمین و عهد جدیدی محقق نمیشود، کفاره جدیدی ندارد.
اما یک وقت نظرتان این است که ملتزم بشوید ترک کنید جمیع افراد تدخین را به نحو انحلال. در صرف الوجود هم التزام دارید هیچ سیگار نکشید اما یک التزام دارید، یک التزام دارید به ترک تدخین و عمل به این التزام به ترک جمیع افراد تدخین است و لکن یک التزام دارید، اگر یک بار سیگار بکشید این التزام را حنث کردید. در نحو دوم نخیر، به تعداد افراد تدخین التزام مستقلی دارید، التزام دارید که الان تدخین نکنید، التزام دیگری دارید که آن بعد تدخین نکنید، هر بار که تدخین کنید با یک التزام مخالفت کردید. و لذا برخی از بزرگان مثل آقای سیستانی میفرمایند به تعداد سیگاری که میکشید باید کفاره بدهید چون اینجا التزامتان به نحو مطلق الوجود است.
در احکام اولیه شرعیه هم همین مثالها مطرح میشود که گاهی نهی به صرف الوجود خورده مثل در صوم ماه رمضان لاتأکل و لاتشرب، یک بار که غذا خوردید این نهی از اکل عصیان شد، اکل دوم دیگر عصیان این نهی از اکل که مدلول خطاب صوم هست نخواهد بود. بله، یک امر تادبی، امر به امساک تادبی هست بحث دیگری است او مختص است به ماه رمضان.
اما ادعاء این است که ظهور اولی خطاب نهی از طبیعت نهی از صرف الوجود نیست؛ بلکه نهی از مطلق الوجود است. مولی وقتی میگوید لاتکذب ظاهرش این است که هر فردی از افراد کذب حرام مستقل است. اینطور نیست که شما بگویید من ابتداء بلوغ خطاب لاتکذب را دیدم اما شیطان وسوسهام کرد یک بار دروغ گفتم، دیگر آب از سرم گذشت، چه یک نی چه صد نی، تا آخر عمر هر چه دروغ میگویی چون توجیهتان این است که نهی از صرف الوجود دروغ گفتن را عصیان کردید ابتداء بلوغ، فی الصیف ضیعت اللبن، این را کسی نمیپذیرد چون ظاهر نهی از کذب نهی از مطلق وجود کذب است یعنی هر فردی از کذب یک نهی مستقل دارد.
منشأ این ظهور چیست؟ اینجا دیگر نمیشود بگویی لاتنعدم الطبیعة الا بانعدام جمیع الافراد،اینکه اختصاص ندارد به مطلق الوجود، نهی از صرف الوجود همین است منتها بحث این است که نهی واحد است نهی از کذب؟ که با اولین کذب، دیگر این نهی ساقط بشود بالعصیان یا نهی انحلالی است، هر فردی از افراد کذب یک حرام مستقلی است. سه نکته مطرح شده برای ادعاء ظهور خطاب نهی در نهی از مطلق الوجود:
وجه اول برای ظهور نهی در نهی از مطلق الوجود (محقق بروجردی): عصیان مسقط تکلیف نیست
ادعای اول ادعای مرحوم آقای بروجردی است. فرموده: خطاب نهی متضمن یک حکم است: الزجر عن الطبیعة؛ انحلالی در کار نیست. یک وقت ادعای انحلال نکنید، لاتکذب یک نهی است از طیبعت کذب، انحلالی در کار نیست. و لکن اگر شما یک بار دروغ بگویید بعد از آن باز دلیل ندارد که خطاب لاتکذب ساقط بشود، دلیل نداریم که عصیان از مسقطات تکلیف است، عجز از امتثال از مسقطات تکلیف است نه عصیان. این نهی واحد را یک بار عصیان کردید ولی ساقط نشد، بار دو هم عصیان نکنید، بار دوم عصیان کردید بار سوم عصیان نکنید. این را در نهایة الاصول صفحه 348 مطرح کردند.
اشکال
ولی واقعا این فرمایش ایشان عجیب است. اگر نهی از صرف الوجود بود مثل همان مثالی که زدیم که مولی به عبدش میگوید لاتتکلم امام الناس چون میخواهد مردم او را کر و لال فرض کنند تا بتواند برای مولی جاسوسی کند، یک بار اگر این عبد تکلم کند دیگر کار تمام است، تکلیف ساقط میشود چون هیچکس دیگر باور نمیکند او کر و لال باشد، چه جور است آنجا که با یک بار تکلم این خطاب لاتتکلم ساقط میشود اما در خطاب لاتکذب شما میگویید خطاب با عصیان ساقط نمیشود. بله ما هم قبول داریم خطاب با عصیان ساقط نمیشود اما تا نهی انحلالی نباشد، نهی از صرف الوجود باشد بعد از ارتکاب یک فرد از تکلم، دیگر عاجز خواهد بود این مکلف از امتثال خطاب نهی. شما که پذیرفتید عجز از امتثال مسقط تکلیف است این عبدی که مولایش به او گفت لاتتکلم امام الناس یک بار که تکلم کرد دیگر قادر بر امتثال این خطاب نهی نیست. پس فارق نهی از مطلق الوجود با نهی از صرف الوجود چیست که با عصیان امر نهی از مطلق الوجود ساقط نمیشود و مکلف قادر بر این است که بار دوم آن را عصیان نکند ولی در خطاب نهی از صرف الوجود اینطور نیست. فارق باید ماهوی باشد بین نهی از صرف الوجود و بین نهی از مطلق الوجود.
وجه دوم: مفسده، انحلالیه است غالبا
توجیه دوم این است که گفته میشود: چون غالبا در عرف نواهی بخاطر مفاسد در فعل است، مردم که به همدیگر میگویند دروغ نگویید چون مفسده دارد کذب، مفسده انحلالیه است غالبا، این مثال لاتتکلم امام الناس یک مثال نادری است غالبا مفسده فعل که منشأ نهی از فعل میشود مفسده انحلالیه است، هر فردی از افراد طبیعت کذب مفسده دارد، هر فردی از افراد طبیعت ربا که میگوید لاتُربِ مفسده دارد و هکذا، و این منشأ میشود ظهور پیدا کند خطاب نهی در نهی انحلالی.
در بحوث گفتند حتی اگر واجب بشود ترک الطبیعة لمصلحة فی ترک الطبیعة، شبیه آنچه آقای خوئی در تروک احرام میگویند که میگویند تروک احرام واجبات الاحرام هستند، یجب ترک التظلیل، اصلا ترک تظلیل مصلحت دارد. ایشان ادعاء میکند. و لذا میگویند مسامحه است که میگویید محرمات الاحرام، بگویید واجبات الاحرام منتها واجبات احرام تروک هستند. در بحوث گفتند: باشد، واجب است ترک نظر بشهوة در حال احرام به اجنبیه، این هم همینطور است، هر فردی از افراد ترک الطبیعة یک مصلحت دارد، ترک طبیعت نظر بشهوة در این آن یک مصلحت دارد، ترک نظر بشهوة به اجنبیه در آن دوم یک مصلحت مستقله دارد.
این را ما نمیتوانیم بپذیریم. این مطلب بحوث برای ما واضح نیست.
[سؤال: … جواب:] امر به طبیعت مثل اینکه میگوید تکلمْ، توجد الطبیعة بوجود فرد ما، بیشتر از این قرینه میخواهد تا بگویید جیمع افراد را بیاور. بیشتر از ایجاد یک فرد از طبیعت اقتضاء نمیکند امر به طبیعت. دیگر این بحثها پیش نمیآید. در نهی از طبیعت است که دو قسم دارد نهی از صرف الوجود نهی از مطلق الوجود. … در اذکروا الله قرینه داریم که یک بار در عمرش گفت یا الله بعد تا آخر عمر هیچ حرفی نمیزند هیچ ذکری نمیکند میگوید ما قبل از اینکه شما به دنیا بیایید ما یا الله را گفتیم، میگویند مرد حسابی یا الله همیشه خوب است که بگویید. این مناسبات حکم و موضوع است.
این فرمایش بحوث که اگر طلب بشود ترک طبیعت هم ظاهر در این است که هر فردی از ترک الطبیعة یک مصلحت مستقله دارد که ما اشکال کردیم، منافات با این ندارد که ما در آن تروک احرام معتقدیم که اصلا ظهور در نهی دارد، ظهور در طلب ترک ندارد، ظهور در زجر من الفعل دارد. ظاهر زجر من الفعل این است که ملاک در آن، انحلالی است. هر فردی از افراد طبیعت زجر مستقل دارد چون ظاهر خطاب نهی انحلالیت شد بخاطر غلبه اینکه در نواهی عرفیه مفسده در کل فرد فرد من افراد الطبیعة است. و به نظر ما این بیان دوم درست است.
[سؤال: … جواب:] مفاد استعمالی خطاب نهی زجر از طبیعت است و در عرف خطاب نهی ظهور پیدا کرد در نهی انحلالی.
وجه سوم: مقتضای اطلاق، انحلالیت است
بیان سوم را هم عرض کنیم. بیان سوم این است، گفته میشود مقتضای اطلاق خطاب نهی این است که بعد از ارتکاب فرد اول هم این خطاب نهی باقی است و لازمه بقاء اطلاق خطاب نهی این است که نهی، انحلالی است چون اگر نهی از صرف الوجود بود با اولین فرد از تکلم در آن مثال لاتتکلم امام الناس دیگر نهی ساقط میشد، اطلاق خطاب نهی میگوید من باقی هستم و لازمه این اطلاق این است که این نهی از مطلق الوجود است. این غیر از بیان دوم است، بیان دوم از غلبیت انحلالیت مفسده در نواهی عرفیه کمک میگرفت که این منشأ شد ظهور پیدا کند نهی در نهی انحلالی. این بیان سوم از اطلاق خطاب نهی که باقی هست ما بقی الدهر، میخواهد کشف بکند پس نهی از صرف الوجود نیست چون اگر نهی از صرف الوجود بود با اولین وجود نهی ساقط میشد بخاطر اینکه دیگر عاجز است از امتثال.
اشکال
این بیان به نظر ما درست نیست. چرا؟ برای اینکه هر خطاب تکلیفی یک قید لبی دارد. قید لبیش این است که این تکلیف باقی است مادامی که قادر بر امتثال آن هستید، مادامی که عصیان نکنید آن را. این قید لبی را دارد. اگر ظهور نداشته باشد نهی از طبیعت در نهی از مطلق الوجود و احتمال بدهیم که این نهی از صرف الوجود است بخاطر آن قید لبی اصلا معلوم نیست اطلاق داشته باشد نسبت به ما بعد از اتیان فرد اول چون قید لبیش این است که هر خطاب تکلیفی چه خطاب امر چه خطاب نهی مادامی ثابت است که قادر باشی بر امتثال آن.
پس عمده بیان دوم هست.
وجه چهارم (آقای سیستانی): انحلال، مفاد جعل و خطاب نهی نیست، بلکه مقتضای عنصر معنوی وعید بر عقاب است
یک بیانی هم آقای سیستانی دارند که ما به نظرمان باید برگردد به بیان دوم. ایشان فرمودند: ما انحلال خطاب نهی را به این معنا که شارع جعلش منحل باشد در تحریم کذب که به تعداد افراد کذب جعل حرمت بکند قبول نداریم، حرمة واحدة، همانی که آقای بروجردی فرمود، نهی واحد از طبیعت کذب، بیشتر از این نیست، انحلال در جعل شارع نیست، انحلال در نهی نیست، پس انحلال در چیست؟ ایشان فرمودند: نهی یک عنصر شکلی دارد یک عنصر معنوی دارد. عنصر شکلی نهی زجر از طبیعت است، او واحد است، همانی که آقای بروجردی فرمود، اما عنصر معنوی نهی وعید به عقاب است بر مرتکب این فعل، لاتکذب یعنی ازجرک عن الکذب و اذا کذبت فتعاقب، این اذا کذبت فتعاقب که وعید بر عقاب است، این موضوعش اتیان به کذب است، اذا کذبت فتعاقب، الان یک دروغ گفتی، یک عقاب، یک ساعت دیگر یک دروغ دیگر بگویی یک عقاب، این عنصر معنوی است که مفادش به ظهور عقلایی چون اصل این عنصر معنوی که لاتکذب میشود لاتکذب و الا عاقبتک، این و الا عاقبتک ناشی است از ظهور عقلایی اندماجی بخاطر اینکه موالی وقتی خطاب نهی صادر میشد اگر کسی عصیان میکرد او را عقاب میکردند، یا لااقل در خطاب میگفتند لاتفعل و الا عاقبتک، این به مرور زمان ظهور اندماجی ظهور استبطانی به خطاب نهی داد، مولی هم نمیگوید لاتکذب و الا عاقبتک ولی عرف میگوید در دلش گفت، در دلش گفت یعنی ظهور استبطانی، اتفاقا استبطان هم از بطن میآید، مستبطن است خطاب لاتکذب نسبت به اینکه لاتکذب و الا عاقبتک. این ظهور اندماجی و استبطانی که ناشی است از ارتکاز عقلاء به این نحو است که و الا عاقبتک علی کل کذب.
اشکال
نهی از طبیعت نهی وحدانی در مطلق الوجود معنا ندارد. باید مولی در مقام جعل نهی از صرف الوجود و جعل نهی از مطلق الوجود خودش فرق بین این دو تا را بفهمد. و اینکه آقای سیستانی فرمودند این فرق ناشی است از آن عنصر معنوی، وعید بر عقاب. اصلا گاهی نهی از مولی به عبدش صادر نمیشود، برادری به برادرش میگوید گران فروشی نکن برادر، انصاف داشته باش، گران فروشی نکن، یعنی گران فروشی نکن و الا عاقبتک؟ برادر کوچک است، تازه لمعهاش تمام شده، آن برادر بزرگش پنجاه سالش است از تجار معروف شده، این برادر کوچک میگوید برادر گران فروشی نکن این ظهور در انحلال ندارد؟ قطعا ظهور در انحلال دارد، با اینکه آن عنصر معنوی نیست که و الا عاقبتک.
[سؤال: … جواب:] عنصر معنوی که وعید بر عقاب است در خطاب صادر از مولی است نسبت به عبدش.
و اشکال دوم خطاب مکروهات است. خطاب مکروهات متضمن وعید بر عقاب است متضمن وعد به ثواب است. ایشان مناسب بود آنجا هم بگویند ظهور عرفی این است که وعد به ثواب انحلالی است که هر گاه این فعل را ترک کردی من یک ثواب به تو میدهم.
[سؤال: … جواب:] کی میگوید عتاب دارد؟ خودش گفت کل مکروه جائز مثلا، چه عتابی. ثواب به این نمیدهند که چرا ترک مکروه نکردی، ثواب به او نمیدهند. مثلا روز قیامت یک عده را نگاه میداند مرتکب مکروهات میشدند میگویند چرا پنیر خوردی؟ میگوید میخواهی من را ببرید جهنم؟ میگویند جهنمی در کار نیست، همین عتاب. اینها شوخی است.
[سؤال: … جواب:] ایشان میفرمایند چون خطاب مثلا لاتکذب مفادش نهی از طبیعت است، طبیعت، واحده است، معنا ندارد بگوییم نهیش متعدد است. این را که امام هم دارند، آقای بروجردی هم داشتند، حالا شما اشکال دارید به آقای سیستانی؟ بله ما عرضمان این است که مدلول استعمالی خطاب لاتکذب نهی واحد است از طبیعت اما عرف بخاطر همین قرینه نوعیه، عالم لب جعل مولی را کالبدشکافی میکند و میگوید در عالم لب جعل مولی این لاتکذب از سنخ وضع عام موضوعله خاص است یعنی یک خطاب لاتکذب است اما به تعداد افراد کذب جعل حرمت شده. شبیه آنی که مثال میزدیم میگفتیم زعیم آمد در روز عید غدیر از او اقتضاء کردند اسم نوزادهای امروز را بگذار، علی را بگذار، او هم گفت وضع اسم علی للمولود فی هذ الیوم فی مستشفیات قم، این میشود وضع عام موضوعله خاص، این که نرفت بالای سر هر نوزادی بگوید وضعت اسم علی علیک، سمیتک علیا، این میشود وضع عام موضوعله خاص ولی اسم این نوزاد میشود علی، اسم آن نوزاد میشود علی، میشود مشترک لفظی. خطاب نهی از طبیعت هم این است، وضع عام موضوعله خاص است. یعنی یک خطاب نهی از طبیعت هست که مولی لحاظ میکند ولی در مقام لب قرینه نوعیه عرفیه است که به تعداد افراد کذب میخواهد به نحو وضع عام موضوعله خاص جعل حرمت بکند.
وجه ظهور موضوع خطاب نهی در انحلال
این به لحاظ متعلق خطاب نهی. اما به لحاظ موضوع، لاتشرب الخمر، آن خمر موضوع است، در لاتکذب موضوع نداریم برای کذب، لاتکذب، خود متعلق ظهور در انحلال دارد، متعلق المتعلق مثل لاتشرب الخمر این نکته انحلالیتش علاوه بر آنچه که گفتیم این است که ظهور دارد لاتشرب الخمر در اینکه خمر موضوع است، یعنی الخمر محرم الشرب، هر فردی از خمر محرم الشرب است، به لحاظ افراد خمر آن انحلال پیدا میکند حرمت نه بخاطر خصوصیت نهی، امر هم اگر بود، اکرم العالم چون عالم موضوع است آنجا میگویید العالم واجب الاکرام و انحلال دارد، هر فردی از عالم میشود واجب الاکرام. پس لاتشرب الخمر دو تا نکته دارد برای انحلال: غلبه مفسده در کل فرد من افراد الطبیعة در نواهی عرفیه و این منشأ ظهور خطاب نهی میشود در انحلال حتی اگر موضوع نداشته باشد خطاب نهی مثل لاتکذب. و نکته دوم این است که اگر موضوعی داشت خطاب نهی مثل لاتشرب الخمر این ظاهرش این است که الخمر محرم الشرب مثل العالم واجب الاکرام که ما در بحث امر گفتیم این ظاهرش این است که مثل النار حارة است هر فردی از آتش باید گرم باشد تا بگوییم النار حارة، هر فردی از عالم باید واجب الاکرام باشد تا بگوییم العالم واجب الاکرام. حالا الخمر یحرم شربه هم باید هر فردی از خمر محرم الشرب باشد تا این کلام صادق باشد.
یک نکتهای است در اینجا و وارد بحث بعد میشویم، انشاءالله.
و الحمد لله رب العالمین.