پرینت

ادامه بحث تزاحم در واجبات ضمنیه

جلسه 16- 285

‌شنبه - 24/07/1400

أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم بسم اللّه الرحمن الرحیم الحمد للّه ربّ العالمین و صلّی اللّه علی سیّدنا محمّد و آله الطاهرین سیّما بقیّة اللّه في الأرضین و اللعن علی أعدائهم أجمعین.

بحث راجع به تطبیق قواعد تزاحم بر تزاحم در واجبات ضمنیه بود. یعنی این‌که اگر مکلف عاجز بشود از جمع بین دو جزء یا دو شرط یا یک جزء و یک شرط در یک مرکب ارتباطی مثل نماز، مشهور گفته بودند که اعمال قواعد تزاحم می‌‌شود. برخی مثل مرحوم آقای خوئی و جمع کثیری از شاگردان ایشان مثل صاحب بحوث و مرحوم استاد این را قبول نکردند و فرمودند که باب باب تعارض هست.

آقای سیستانی در تایید نظر مشهور که این مورد هم مورد تطبیق قواعد تزاحم هست بیان‌هایی داشتند که حول سه محور بود:

محور اول بیان ایشان این بود که اگر تزاحم بین اصل رکن و لو به آن مرتبه اضطراریه آن و بین یک جزء یا شرط اهم از این‌که رکن اختیاری باشد یا غیر رکن باشد، تزاحم شد بین اصل یک رکن مثل اصل طهارت از حدث و بین یک جزء یا شرطی که حال یا رکن اختیاری است یا اصلا رکن نیست، ‌در این‌جا اصل رکن مقدم است. مثلا امر دائر است که ما نماز رو به قبله بخوانیم نشسته یا نماز پشت به قبله بخوانیم ایستاده، در فرضی که ما نماز ایستاده می‌‌خوانیم رعایت قبله حتی آن ما بین المشرق و المغرب قبلةٌ، ‌قبله شخص معذور است، را هم نمی‌توانیم رعایت کنیم، ‌نود درجه حداقل انحراف دارد از قبله اگر بخواهیم در این مکانی نماز بخوانیم که می‌‌توانیم ایستاده در آن مکان نماز بخوانیم، ‌چه بکنیم؟ ‌آیا برویم ایستاده نماز بخوانیم پشت به قبله یا بیاییم رو به قبله نماز بخوانیم اما نشسته یا حتی خوابیده؟

آقای سیستانی فرمودند باید رو به قبله نماز بخوانیم، انحراف نود درجه از قبله پذیرفته نیست. باید برویم رو به قبله نماز بخوانیم و لو جالسا، و لو مستلقیا و مضطجعا. چرا؟ نکته‌اش همین است که قبله اضطراریه اگر مطرح بود ما بین المشرق و المغرب قبلة، مشکلی نبود، رو به قبله اضطراریه می‌آیستادیم و نماز می‌‌خواندیم، ‌ما بین المشرق و المغرب قبلة، و این خطاب شامل ما هم می‌‌شد. ‌اما فرض این است که بیش از نود درجه از قبله باید منحرف بشویم اگر بخواهیم نماز ایستاده بخوانیم یعنی قبله اضطراریه هم فوت می‌‌شود. به این می‌‌گویند دوران امر بین اصل رکن اصل استقبال قبله که رکن است و بین قیام که یا رکن اختیاری است در قیام در حال تکبیرةالاحرام و قیام قبل از رکوع و یا اصلا رکن نیست، قیام در حال قرائت، ‌این‌جا اصل رکن جامع رکن که استقبال قبله است باید مقدم بشود. چرا؟ ایشان بیان‌شان این بود که شرطیت اصل رکن و جامع رکن شرطیت مطلقه است، خطابش مشروط به قدرت نیست، ‌لاصلاة الا الی القبلة، ولی خطاب رکن اختیاری یا غیر اختیاری مشروط به قدرت است اذا قوی فلیقم یعنی اذا قدر فلیقم. و هر کجا تزاحم شد بین خطاب مطلق که مشروط به قدرت نیست و یک خطابی که مشروط به قدرت است، تقدم با آن خطابی است که مطلق است و مشروط به قدرت نیست.

ما اصل این مبنا را که خطاب مطلق بر خطاب مشروط به قدرت مقدم است یا مقدم نیست بعدا بحث می‌‌کنیم به عنوان یکی از مرجحات باب تزاحم، ‌ما وفاقا للبحوث و شیخنا الاستاذ اشکال کردیم در تقدم خطاب مطلق بر خطاب مشروط به قدرت. چون عرض کردیم ظاهر قدرت قدرت بر ذات فعل است، ‌فوقش استظهار کنیم که اگر یک تکلیف اهمی بود عرفا موجب عجز از امتثال تکلیف به مهم است اما صرف این‌که یک خطابی مطلق است و این خطاب ما مشروط به قدرت است وجهی ندارد که آن خطاب مطلق موضوع این خطاب مشروط به قدرت را از بین ببرد و قدرت بر ذات فعل که ما داریم. و اتفاقا همان خطاب مطلق هم مشروط به قدرت است لایکلف الله نفسا الا وسعها.

اذعان آقای سیستانی به استفاده شرطیت قدرت در جمیع تکالیف از آیه شریفه لایکلف الله

و جالب این است: آقای سیستانی در کتاب تعارض که تقریراتی است که اخیرا از ایشان چاپ شده جلد 1 صفحه 93 فرمودند که ما قبول داریم که همه خطابات تکلیف هم طبق ارتکاز عقلاء و هم طبق لایکلف الله نفسا الا وسعها مشروط به قدرت است. این را قبول داریم. بلکه گفتند ظاهر این آیه لایکلف الله نفسا الا وسعها این است که تکلیف مشروط به سعه هم هست، ‌علاوه بر قدرت. ظاهرا مقصود ایشان این است که از این آیه استفاده می‌‌کنیم که تکلیف مشروط به عدم الحرج هست نه تنها قدرت داشته باشی بلکه سعه هم داشته باشی یعنی به حرج نیفتی. خب دیگر چه فرقی می‌‌کند خطاب مطلق که لایکلف الله نفسا الا وسعها آن را مشروط کرد به قدرت یا این خطابی که در خود لسان خطاب شرط قدرت آمده است، چه فرق می‌‌کند؟

اخذ قدرت در خطاب، لزوما به معنای ضعف ملاک نیست؛ ممکن است بخاطر بیان بدل‌های اضطراری یا بخاطر عجز متعارف باشد

این‌که بگوییم چرا در این خطاب خاص گفت اذا قدرت فقم پس معلوم می‌‌شود این ضعف خطاب قیام را می‌‌فهماند این درست نیست. گاهی نیاز است برای تقسیم‌بندی. بگوید اذا قدرت فقم و ان لم‌‌تقدر فاجلس و ان لم‌‌تقدر فاضطجع فی صلاتک. این‌طور نیست که اخذ عنوان قدرت در لسان خطاب همه جا کاشف از این باشد که ملاک ضعیف است، ‌اگر می‌‌توانی این کار را بکن یعنی آنقدر هم مهم نیست، از آن مواردی نیست که بطور قطع می‌‌گفتیم باید انقاذ غریق بکنی. این‌جا هم می‌‌گوییم اگر می‌‌توانی نماز ایستاده بخوان. نه، ‌هم‌چون ظهوری ندارد. ممکن است برای ذکر بدل‌های اضطراری گفتند، اذا قدرت فقم، ‌ان استطعت فقم ان لم‌‌تستطع فاجلس. یا عجز متعارف بود، لله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا چون خیلی‌ها عاجز بودند از اتیان حج، وحشت می‌‌کردند بطور مطلق بگویند مردم حج بروید، ‌گفتند هر کس می‌‌تواند حج برود. این دلیل بر ضعف ملاک نیست. یا بخاطر بیان بدل اضطراری گفتند یا بخاطر این‌که متعارف بود عجز از یک واجبی و لذا در خطاب گفتند هر کس می‌‌تواند این کار را بکند.

اشکال به آقای سیستانی: شرطیت قدرت مستفاده از "لایکلف الله"، همانند شرطیت قدرت در خطاب‌های مشروط، به معنای عرفی قدرت است نه عقلی که قدرت بر ذات فعل باشد

جالب این است: ‌ایشان در همین کتاب تعارض می‌‌گویند کسی به ما اشکال نکند که لایکلف الله نفسا الا وسعها که قدرت را در تکلیف شرط می‌‌کند این قدرتی است که تکلیف به اهم رافع آن است. چون خود آقای سیستانی پذیرفت که خطاب اهم سبب رفع قدرت است عرفا از تکلیف به مهم منتها این را در جایی گفت که خطاب خاص بگوید اذا قدرت فإئت بالمهم، ‌ایشان این‌جا گفت تکلیف به اهم معجز مولوی است عرفا و سبب ارتفاع قدرت است بر این مهم پس موضوع خطاب مهم که اذا قدرت فائت بالمهم است منتفی می‌‌شود. اما کسی نگوید که پس چرا شما در خطاب‌های مطلق که مشروط به قدرت نیستند تزاحم را به مرحله امتثال بردید و گفتید خطاب تکلیف مطلق است هم تکلیف به اهم داریم هم تکلیف به مهم در زمان واحد، ‌فقط عقل است که می‌‌گوید اگر بخاطر اهم مهم را ترک کنید معذوری نه این‌که تکلیف نداری به مهم، نخیر، معذوری.

ایشان توجه دارند به این نکته که این مبنایش که در خطاب‌های مطلق که مشروط به قدرت نیستند قائل است به مسلک امام که تزاحم مربوط می‌‌شود به حکم عقل در مرحله امتثال. و الا تکلیف به اهم فعلی است تکلیف به مهم هم فعلی است عقل می‌‌گوید ترک بکنی مهم را بخاطر اشتغال به اهم تکلیف به مهم در حقت فعلی است ولی معذوری.

ایشان می‌‌فرماید کسی به ما اشکال نکند که ما لایکلف الله نفسا الا وسعها داریم و خطاب مهم می‌‌شود اذا قدرت فائت بالمهم و ما در صورتی که شارع بگوید اذا قدرت فائت بالمهم معتقدیم که تکلیف به اهم تکلیف به مهم را از فعلیت می‌‌اندازد پس چطور هم ما ملتزمیم لایکلف الله نفسا الا وسعها قدرت را شرط تکلیف می‌‌داند مطلقا حتی اگر در خطاب تصریح نشود به آن، نگوید اذا قدرت فائت بالمهم، ولی از طرف دیگر ما می‌‌گوییم تا شارع نگوید اذا قدرت فائت بالمهم، ‌بطور مطلق بگوید ائت بالمهم تکلیف به اهم رافع فعلیت تکلیف به مهم نیست بلکه رافع تنجز او است.

پاسخ: قدرت عرفیه (تامه) از انقسامات لاحقه بر حکم است و عرفی نیست، آیه "لایکلف الله" متکفل بیان آن باشد

ایشان فرمودند ما از این اشکال جواب می‌‌دهیم می‌‌گوییم لایکلف الله نفسا الا وسعها قدرت بر ذات فعل را شرط می‌‌کند قدرت تکوینیه بر ذات فعل، بیش از این جعل نمی‌شود. لایکلف الله نفسا الا وسعها فقط قدرت تکوینیه بر ذات فعل را می‌‌گوید شرط تکلیف است و ما در مهم قدرت تکوینیه بر ذات فعل داریم. قدرت تامه نداریم یعنی آن قدرتی که با ملاحظه مرجحات باب تزاحم حساب بشود که تکلیف به اهم رافع این قدرت تامه است، قدرت تامه نداریم بر فعل و الا ذات مهم قدرت تکوینیه بر آن ما داریم. و از خطاب لایکلف الله نفسا الا وسعها بیش از قدرت تکوینیه بر ذات فعل استفاده نمی‌شود. چرا؟ ایشان می‌‌فرماید برای این‌که آن قدرت تامه که با ملاحظه احکام تزاحم حساب می‌‌شود که دو تکلیف معلوم باشند، اگر یکی اهم بود عرفا قادر بر مهم نیستیم، این قدرت تامه از انقسامات لاحقه حکم است یعنی اول باید ما دو تکلیف داشته باشیم این دو تکلیف به ما واصل بشود یکی معلوم الاهمیة‌باشد آن وقت قدرت تامه بر آن مهم داریم. این قدرت تامه از انقسامات لاحقه حکم است یعنی ما باید دو حکم متزاحم داشته باشیم و این‌ها برای ما واصل و معلوم بشوند یکی معلوم الاهمیة‌ یا محتمل الاهمیة بعینه باشد بعد ما می‌‌گوییم نسبت به دیگری قدرت تامه نداریم. این قدرت تامه اخذش در موضوع تکلیف خلاف مرتکز است. چون از انقسامات لاحقه حکم است یعنی از انقسامات متأخره از خطاب است، ‌اخذش در خطاب عقلایی نیست. پس لایکلف الله نفسا الا وسعها خطاب تکلیف را مشروط می‌‌کند به قدرت اما نه قدرت تامه، ‌قدرت بر ذات فعل، ‌قدرت بر ذات فعل هست، ما در مهم قدرت بر ذات فعل داریم، قدرت تامه نداریم بر مهم.

جواب اول از پاسخ: اگر قدرت عرفی (تامه) از انقسامات لاحقه حکم است، پس چطور اخذ آن در خطاب‌های مشروط، عرفی است

می‌گوییم جناب آقای سیستانی! چه فرق می‌‌کند که در خطاب بگویند اذا قدرت فانقذ عبدی مثلا یا در خطاب بگویند انقذ عبدی و لایکلف الله نفسا این خطاب را مشروط بکند. اگر مفهوم عرفی قدرت ظهور دارد در قدرت بر ذات فعل پس در خطاب هم بگویند اذا قدرت فانقذ عبدی باز خطاب اهم رافع این قدرت بر ذات فعل نیست چون ظهور ندارد قدرت در خطاب بر بیش از قدرت بر ذات فعل. اگر می‌‌پذیرید اذا قدرت فانقذ عبدی در قدرت تامه که این را پذیرفتید پس چه جور اخذ شده در موضوع خطاب تکلیف؟ چه جور عقلاء از اذا قدرت فانقذ عبدی استظهار می‌‌کنند اخذ قدرت تامه را یعنی آن قدرتی که با ملاحظه احکام تزاحم صادق است یعنی آن قدرتی که تکلیف به اهم رافع آن است. اگر اذا قدرت فانقذ عبدی ظهور دارد در قدرت تامه نه قدرت تکوینیه بر ذات فعل که در مهم هم قدرت تکوینیه بر ذات فعل است، ظهور دارد در قدرت تامه که تکلیف به اهم رافع این قدرت تامه است، ‌اگر هم‌چون ظهوری دارد چه فرق می‌‌کند این را خطاب خاص بگوید یا خطاب عام.

پس این‌که شما فرق می‌‌گذارید می‌‌گویید خطاب مطلق و لو مشروط به قدرت است طبق لایکلف الله نفسا الا وسعها اما مشروط به قدرت بر ذات فعل است، ‌خطاب مشروط به قدرت که می‌‌گوید اذا قدرت فانقذ عبدی او در لسان خطاب مشروط به قدرت است، ‌ظهور دارد در قدرت تامه که تکلیف به اهم یا تکلیف به خطاب مطلق رافع این قدرت تامه است، ‌با فرمایشات شما جور نمی‌آید. ما نمی‌فهمیم اگر قدرت ظهور عرفیش در قدرت تامه است و اگر بگوید اذا قدرت فانقذ عبدی ظهور دارد این قدرت در قدرت تامه خب چرا این قدرت تامه را در این خطاب خاص در موضوع تکلیف اخذ می‌‌کنید اما لایکلف الله نفسا الا وسعها توانایی ندارد که این قدرت تامه را موضوع تکلیف قرار بدهد به نحو عام. وجه این را نمی‌فهمیم.

و خلاصه عرض ما این است که این‌که خطاب مطلق را ایشان مقدم می‌‌کند بر خطاب مشروط به قدرت به نظر ما وجهی ندارد. برای این‌که اگر این خطاب مشروط به قدرت با دلیل خاص مشروط به قدرت شده تمام خطاب‌های تکلیف با یک لایکلف الله نفسا الا وسعها مشروط به قدرت شده، ‌چه فرق می‌‌کند؟ فرقی بین خطاب مطلق با خطاب مشروط به قدرت نیست، ‌همه مشروط به قدرت هستند حالا یکی با دلیل خاص یکی با دلیل عام. اگر قدرت در لسان خطاب ظهور ندارد مگر در قدرت بر ذات فعل، ما قدرت بر ذات فعل داریم در متزاحمین، ‌هم قدرت بر ذات این فعل داریم هم قدرت بر ذات آن فعل. و اگر می‌‌گوییم ظهور قدرت در قدرت تامه است پس همه خطاب‌های مقید می‌‌شوند به قدرت تامه فقط باید اهم و مهم را بسنجیم، ‌خطاب مطلق بر خطاب مشروط به قدرت چرا مقدم بشود.

جواب دوم: در بسیاری از خطاب‌های مشروط، لفظ قدرت نیامده تا خطاب مطلق رافع آن باشد

مخصوصا اصلا نوع مقید‌های ما دلیل خاص به قدرت به لسان قدرت نیست، به لسان قدرت اگر بود می‌‌شد بگوید ظهور دارد در قدرت تامه که با ملاحظه احکام تزاحم خطاب مطلق رافع قدرت بر خطاب مشروط به قدرت بشود، خطاب اهم رافع قدرت بر خطاب مهم بشود. لسان این‌ها لسان بیان یک امر تکوینی است آب نداشتی تیمم کن توانایی بدنی نداشتی بنشین در نماز، ‌نگفته اذا قدرت تا بگوییم خطاب تکلیف به اهم رافع قدرت عرفیه است بر خطاب مشروط. این قدرت تکوینیه است، ‌من امر دائر است پشت به قبله نماز بخوانم با رعایت قیام یا رو به قبله نماز بخوانم نشسته خب صدق می‌‌کند من وجد فی نفسه قوة فقم خب انا اجد فی نفسی قوة. ‌من چکار کنم یک جوری گیر کردم این‌جا نماز بخوانم باید بایستم پشت به قبله، ‌انا اجد فی نفسی قوة، ‌من وجد فی نفسه قوة‌ این‌جا صدق می‌‌کند. نگفته من قدر فقم که بگویید با توجه به شرطیت استقبال به قبله شما قادر بر قیام نیستی، نماز پشت به قبله که درست نیست، نه من وجد فی نفسه قوة فقم، انا اجد فی نفسی قوة، من توانایی قیام دارم ضعف بدنی ندارم.

[سؤال: ... جواب:] مگر هر خطابی که مشروط به قدرت است قدرت شرط اتصاف به ملاک است. اذا قدرت فانقذ الغریق، قدرت شرط استیفاء ملاک است اما همین قدرتی که شرط استیفاء ملاک است شرط تکلیف است در انشاء شارع.

ما پس این فرمایش آقای سیستانی را که خطاب مطلق بر خطاب مشروط به قدرت مقدم است را نمی‌پذیریم.

مخصوصا در واجبات ضمنیه. در واجبات ضمنیه دلیل‌ها تعارض کردند. دلیل تعارض کرده، تطهّر لصلاتک، ‌استقبل القبلة‌ فی صلاتک با دلیل قم فی صلاتک که مشروط شده به قدرت و فرض این است که من عرفا قادرم، ‌دلیل‌ها تعارض کردند نمی‌شود برای من هم شرطیت استقبال قبله جعل بشود هم شرطیت قیام. دلیل‌ها تعارض کردند.

مختار: تقدم جامع رکن بر رکن اختیاری یا غیر رکن، بخاطر صحیحه ابن سنان است

ما اصل مدعای آقای سیستانی را قبول داریم البته در غیر این مثال قبله، ‌قبول داریم اصل رکن اگر بخواهد مختل بشود این درست نیست، ‌اصل رکن باید حفظ بشود در نماز یعنی مرتبه اضطراریه رکن باید حفظ بشود حداقل. مثلا طهارت از حدث. حالا طهارت وضوئیه رکن اختیاری است اما طهارت از حدث و لو به نحو طهارت ترابیه این اصل رکن است، ‌ما از ادله استفاده کردیم اصل رکن باید حفظ بشود. اگر بناء‌ است که دوران امر بشود که اصل یک رکنی را خراب کنیم و یا یک رکن اختیاری را ترک کنیم یا غیر رکن را ترک کنیم باید برویم اصل رکن را حفظ کنیم.

امر دائر است طهارت از حدث مختل بشود یا قیام، طهارت از حدث را باید حفظ کنیم نه بخاطر این فرمایش آقای سیستانی که خطاب مطلق بر خطاب مشروط به قدرت مقدم است. بخاطر این‌که ما از صحیحه‌ای به نام صحیحه عبدالله بن سنان استفاده کردیم که اگر اصل رکن در نماز مختل بشود تکلیف به نماز ساقط است. ان الله فرض فی الصلاة الرکوع و السجود، خداوند در نماز رکوع و سجود را واجب کرده و لو رکوع و سجود ایمایی برای مضطر. شاهد:‌ ألا تری لو ان رجلا دخل فی الاسلام لایحسن ان یقرأ القرآن اجزأه ان یکبر و یسبح و یصلی[1]. شاهد بر این مطلب که رکوع و سجود فریضه خدا هستند در نماز این است که اگر عاجز از قرائت بشود تکلیف به نماز ساقط نیست نوبت می‌‌رسد به تسبیح. ان یکبر و یسبح، تسبیح بگوید بدل قرائت. یعنی اگر رکوع و سجود را عاجز شدی و لو به مرتبه ایمایی، تکلیف به نماز ساقط است یعنی نماز بدون رکوع نماز نیست، ‌ولی نماز بدون قرائت نماز است. از این روایت شریفه می‌‌فهمیم در دوران امر بین اصل رکن، نمی‌گوییم رکن اختیاری، اصل رکن و بین جزء‌ یا شرطی که حال یا جزء ‌یا شرط رکنی اختیاری هستند یا غیر رکنی هستند، این‌جا شارع دست از اصل رکن از اصل طهارت از حدث بر نمی‌دارد.

بیان محقق خوئی در تقدم جامع رکن: موضوع‌له نماز جامع رکن است

آقای خوئی بیان دیگری دارند. آقای خوئی فرمودند نماز اسم جامع ارکان است یعنی اصلا در موضوع‌له نماز اخذ شده جامع رکن، مسمای نماز بدون جامع رکن اصلا محقق نمی‌شود. ‌الصلاة ثلاثة اثلاث ثلث طهور ثلث رکوع ثلث سجود[2]. معنایش این است که نماز بدون طهور نماز نیست، نماز بدون رکوع نماز نیست، نماز بدون سجود نماز نیست. این را آقای خوئی در محاضرات فی اصول الفقه صفحه 310[3] بیان کردند. و لذا جامع رکن را نباید خراب کنید.

اشکال: تعابیری مانند "من صلی بغیر طهور" نشان می‌دهد که جامع ارکان مقوم مسمای نماز نیست

ما البته این بیان آقای خوئی را قبول نکردیم. نماز بی طهارت هم نماز است، ‌من صلی بغیر طهور، هست در روایات، ‌مسمای نماز هست. و لذا این‌جور نیست که جامع ارکان مقوم مسمای نماز باشد. پس عمده صحیحه عبدالله بن سنان است. اما در خصوص نماز. در صوم معلوم نیست این را بتوانیم بگوییم، ‌در واجبات دیگر معلوم نیست این را بتوانیم بگوییم، ‌در نماز این قاعده است که ان الله فرض الرکوع و السجود.

تخصیص صحیحه ابن سنان (تقدیم جامع رکن) به صحیحه حلبی در خصوص قیام و قبله

این‌که ما عرض کردیم که جامع رکن اگر بناء‌ است مختل بشود حق نداریم او را مختل کنیم او را حفظ کنیم آن رکن اختیاری دیگر را ترک کنیم یا آن جزء‌ غیر رکنی را ترک کنیم، این بخاطر صحیحه عبدالله بن سنان است اما در آن فرض قیام و قبله صحیحه عبدالله بن سنان تخصیص خورده. روایت داریم اگر عاجز باشی از استقبال قبله مجبوری پشت به قبله نماز بخوانی بخوان. در مورد سفینه صحیحه حلبی هست که فرموده است اگر نمی‌توانی رو به قبله بایستی در کشتی نماز بخوان به هر نحوی که شود[4]. پس این‌جا شارع دست از تکلیف به نماز برنداشته و لو عاجز بشوی از استقبال قبله. دیگر ما نمی‌توانیم به صحیحه عبدالله بن سنان تمسک کنیم او می‌‌خواست بگوید خدا دست از تکلیف به نماز بر می‌‌دارد اگر عاجز بشوی از اصل رکن. اما استثناءا در مورد قبله گفتند اگر عاجر بشوی از قبله پشت به قبله نماز بخوان آن وقت در آن مثال چه وجهی دارد که استقبال قبله را مقدم بکنیم بر قیام.

مناقشه در استدلال محقق خوئی بر تقدم قبله بر قیام (تعبیر لاصلاة الا الی القبلة): این تعابیر صرفا ارشاد به جزئیت و شرطیت هستند

آقای خوئی یک وجهی ذکر کرده. آقای خوئی فرموده در قبله داریم لاصلة الا الی القبلة اما در قیام نداریم لاصلاة ‌الا مع القیام. پشت به قبله نماز بخوانی اصلا نماز نیست، ‌اذا قوی فلیقم می‌‌گوید نمازت ایستاده باشد خب اگر پشت به قبله بایستی نماز نیست هر چه می‌‌خواهی بایست به چه درد می‌‌خورد.

این بیان آقای خوئی را ممکن است اشکال کنیم. لاصلاة الا الی القبلة بیان عرفی شرطیت استقبال قبله است مثل لاصلاة‌ الا بفاتحة الکتاب، لاصلاة ‌الا لمن لم‌‌یقم صلبه فی الصلاة، ظهور ندارد که حاکم باشد لاصلاة ‌الا الی القبلة بر اذا قوی فلیقم. جالب این است که آقای خوئی تعارض می‌‌بیند بین ادله اجزاء و شرائط در فرض تزاحم در عین حال می‌‌گوید لاصلاة‌ الا الی القبلة نفی موضوع الصحیح یصلی قائما می‌‌کند می‌‌گوید تو پشت به قبله می‌‌خواهی نماز بخوانی؟ ‌او که نماز نیست، ‌لاصلاة. هم‌چون چیزی ما نمی‌فهمیم از لاصلاة‌ الا الی القبلة، ‌بیان عرفی شرطیت استقبال در نماز است. آن دلیل هم می‌‌گوید اذا وجد فی نفسه فقم تعارض می‌‌شود بین این دو دلیل و مقتضای صناعت تخییر است می‌‌خواهی پشت به قبله نماز بخوانی ایستاده می‌‌خواهی رو به قبله نماز بخوان نشسته. ما در این فرع مقتضای صناعت را تخییر می‌‌دانیم.

این راجع به محور اول فرمایش آقای سیستانی است که جامع رکن در رکن اختیاری یا غیر رکن مقدم است اما محور دوم و سوم فرمایش ایشان را فردا عرض می‌‌کنیم و ان‌شاءالله وارد بحث مرجحات باب تزاحم می‌‌شویم ان‌شاءالله.



[4] من لایحضره‌الففیه، ج1،‌ص456.

سَأَلَ عُبَيْدُ اَللَّهِ بْنُ عَلِيٍّ اَلْحَلَبِيُّ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : عَنِ اَلصَّلاَةِ فِي اَلسَّفِينَةِ فَقَالَ «يَسْتَقْبِلُ اَلْقِبْلَةَ وَ يَصُفُّ رِجْلَيْهِ، فَإِنْ دَارَتْ وَ اِسْتَطَاعَ أَنْ يَتَوَجَّهَ إِلَى اَلْقِبْلَةِ فَلْيَفْعَلْ وَ إِلاَّ فَلْيُصَلِّ حَيْثُ تَوَجَّهَتْ بِهِ وَ إِنْ أَمْكَنَهُ اَلْقِيَامُ فَلْيُصَلِّ قَائِماً وَ إِلاَّ فَلْيَقْعُدْ ثُمَّ يُصَلِّي.